SOLH SAFA [documentary]
Written and Directed:
by Eman “TADAVOM” PourGholiZadeh @tadavommm
Cinematographers:
Mohammad Montazeri,
Saeed Jarrah
Camera Assistants:
Yousef Khorrami,
Sajjad Shayesteh,
Soroush Moghanni
Photographers:
MOMAS @momas021 ,
Mahan Abasiansiansian @mahanabasian
Editor:
Behnam Qizilbash
Music Producer:
DOUSTI @_dousti
Producer:
Behnam Qizilbash
Hand Style:
XAMOOSH @xamoosh
The film poster was shot by Mahan Abasiansiansian @mahanabasian
#SOLHSAFA
#PEACEthroughSAFA
#weHIPHOPinIRAN
#QIZILBASH
مستند «صلح صفا»
تقدیم و یادبود از کسانی که برای صلح و کرامت انسانی هزینه های جبران ناپذیری دادند
این مستند روایت صدای ھنرمندانی ست کھ از دل خیابان ھای ایران برمی خیزند؛ ھنرمندان ھیپ ھاپ، که با زبان ریتم، دغدغ هدای فراتر از ستیز دارند و روایت تازه ای از صلح را بیرون می کشند، نسلی کھ در دل فشار، محدودیت، تضاد و بحران رشد کرده، اما ھمچنان ایستاده و با صدای ھنر خود، آینھ ای مقابل جامعھ گرفتھ است و در آینده ای نامعلوم، ھنوز
امید را تمرین می کند.
برای آن ھا صلح، چیزی بیشتر از نبودن جنگ است؛ صلح، یک فرایند درونی، یک تمرین روزانھ، و یک انتخاب اخلاقی در جھانی پیچیده و ناپایدار است.
از ھنرمندانی می شنویم کھ تسلیم نمی شوند، برخی کوچ می کنند، برخی بھ جای خشونت، سکوت یا ھنر را انتخاب می کنند. اینجا، مبارزه می تواند یک بیت باشد، یک دیوارنویسی، یک رقص، یک لحظھ ی خودشناسی. آن ھا نشان می دھند کھ می شود جنگید، اما با معنا؛ می شود مبارزه کرد، اما نھ برای نابودی، بلکھ برای ساختن.
در جھانی کھ مدام خبر از فروپاشی و جنگ می دھد، این مستند ما را دعوت می کند بھ درنگ؛ بھ بازتعریف مبارزه، بازشناسی صلح، و پذیرش این واقعیت کھ اگر صلحی ھست، از درون آغاز می شود.
در این مستند چیزی پنھان است: دعوتی انسانی ست برای دیدن، شنیدن، و شاید، آشتی با خود، بھ صلحی کھ شاید از دل ھمین بی قراری ھا آغاز می شود
@rezchro@atour@divarofficial@ashkanrahgozar@thelastfiction@hoorakhshstudios
اهریمن و پلیدی، لشکر انگره
سرزمین تاریک، سیاهه منظره
ندا میآد نبرد آخره
لباس رزم رو تنه ، خبر کنید همه
فریاد عدالت گلوی کاوه
با پُتک میکوبه بیدار کنه هر کی خوابه
ضحاک تو قصر ماراش میخورن مغز
تلفاتش هر روز ، دو تا دونه سرِ سبز
بدیم دست بشیم زنجیر تووی صف مثل قبل
ظلم کرده بیداد ، شر رد کرده مرز
با پای پیاده یا سوار رویِ اسب
مثل رود جاری بشیم ، فرش روی دشت
دسته دسته دسته ، دونه دونه دون
جمعیت جمع میشن توویِ میدون
شورِ اتحاد ، همراه مهر ایزد
گرز گاو سر رو میبره بالا آفریدون
وقتی نور تاریکی میدرید
وقتی سیاهی وقت میخرید
عرصه برا هر دو صاف بود
اونی میبرد که از اون یکی بالاتر میپرید
این جنگ بوده اول عزل
ادامه داره تا ته ابد
ما رو تیغ تعادل قدم میزنیم
با من بیا به همراه فرّ ایزدی
نور چوب دست و برق شمشیر
دود و مرگ و نفرین، سحر تحمیق
نیروها توو نبرد هر دو درگیر
اژدهاک زمین گیر به اذن تقدیر
توی ضعف و اندوه گفت به فریدون
منو بکُش آزادم بکن از این زندون
دیده بودم تووی خواب ، تو میرسی از راه
پایان منم اینه که همین جا بشم تباه
جواب داد فریدون ، ریخته شد این همه خون
نه ابراز ندامت نه هستی پشیمون
میگیرم جونتو ، مثل حیوون
میکِشمت رو زمین میکنمت آویزون
ندا اومد از غیب دست نگه دار
پلیدی پخش میشه بعد مرگ ضحاک
بکِشش به زنجیر ببندش دربند
بسپارش دلِ کوه ، میون دماوند
وقتی نور تاریکی میدرید
وقتی سیاهی وقت میخرید
عرصه برا هر دو صاف بود
اونی میبرد که از اون یکی بالاتر میپرید
این جنگ بوده اول عزل
ادامه داره تا ته ابد
ما رو تیغ تعادل قدم میزنیم
با من بیا به همراه فرّ ایزدی
#بپویید #آخرین_داستان #فره_ایزدی #شاهنامه
#من_یک_شاهنامه_خوانم
با صفا با قزل باش
در زمانهای که دیدهها کورِ ظاهرند، من برای دلهایی مینویسم
که از راهِ خواندن، دیدن را از نو آموختهاند، آنان که میخوانند، اهلِ جمع نیستند؛ اهلِ حضورند.
جهان زنده است و تعادل، حافظهٔ اوست. در این جهان زنده، هر چیز سرانجام به تعادل خویش بازمیگردد. هر افراط، بازگشت (رجوع / قوس نزول) دارد، تعادل، قانون زندهٔ جهان است؛
هر چه میان این کُدها دستکاری کنی، هر چه لایی بکشی، با شتابی بیشتر به نقطهٔ آغاز پرتاب خواهی شد.
پس آهسته برانید؛
راه، خود راه را میشناسد، این جاده، هوشمند است. راهی که آرام میروی، زودتر به حقیقت میرسد، که مقصد، خود در راه است
نگاه کنید:
انسانها، گونهای از موجودات زندهاند، اما تفاوتشان در رشد و شکلگیری در رحم مادر نهفته است.
ما همه از یک اندازهٔ کوچک آغاز میکنیم، در جهانی که برای ما غریب است، و با گذر زمان، از اسپرمهای ریز و نامحسوس، به انسان کامل و توانمند تغییر شکل میدهیم.
این مسیر، داستانی است از تحول، تکوین و شگفتی حیات،
که کوچکترین ذرّه،توانایی شکلدادن به عظیمترین موجود را دارد.
مسیر زندگی انسان از لقاح تا تولد و بعد از آن:
مرحلهٔ زیگوت • تعریف: زیگوت سلولی است که پس از ادغام اسپرم و تخمک شکل میگیرد. • ویژگیها: • تنها یک سلول است، اما تمام اطلاعات ژنتیکی لازم برای انسان کامل را دارد. • تقسیم سلولی در طول چند روز آغاز میشود. • در این مرحله هنوز هیچ شکل انسانی ندارد؛ فقط یک توپ کوچک سلول است. • زیست در این مرحله: • زیگوت در مسیر لولهٔ فالوپ حرکت میکند تا به رحم برسد. • با هر تقسیم سلولی، به یک مورولا (تودهٔ سلولی) و سپس بلاستوسیست تبدیل میشود. • بلاستوسیست پس از لانهگزینی در رحم، شروع به تشکیل بافتها و اعضا میکند.
مرحلهٔ جنین (Embryo) • پس از حدود دو هفته، بلاستوسیست شروع به تشکیل جنین میکند. • ویژگیها: • قلب، مغز، نخاع و اعضای اصلی بدن شکل میگیرند. • این مرحله از حدود هفتهٔ ۳ تا ۸ حاملگی ادامه دارد. • زیست در این مرحله: • جنین در مایع آمنیوتیک رحم شناور است، از طریق جفت اکسیژن و مواد مغذی دریافت میکند. • رشد بسیار سریع است و تغییر شکلهای ظاهری انسان کمکم آشکار میشود.
مرحلهٔ جنین کامل (Fetus) • از هفتهٔ ۹ حاملگی تا تولد، به این مرحله گفته میشود.
جمعبندی • مسیر شکلگیری انسان از زیگوت → جنین → جنین کامل → نوزاد → کودک → نوجوان → بزرگسال → پیر است
مادرم تولدت مبارک
آذر اشیشونگ
BEHNAMABOYEEMEHREZEE
یدونه اینشکلی بگیریم عکس
Should I ask her for a dance? Hold on, there's too many in the wolf pack
And besides, Dirty Cash talking to her
Buying her fake furs and taking her to The Fever
Quiet as it's kept, that ain't even his Benz
She spends his Franklins at the malls with her friends
Material girl living in a material world
But it's all right 'cause it's Saturday night
So Mr. Funkmaster, pump the Bee Gees
And all you college students, play your 'Uigis
Check the spelling, R-E-F-U-G-E-E
Get the CD from Sam Goody, hee-hee
You ain't even close with the rhymes that you wrote
Don't be mad 'cause you broke
Let me clear my throat, uh-huh, uh-huh
John Forté, grab the mic, let's sway this way
عاشقی بوده به دنیا فن من
مدفن عشق بُوَد مدفن من
آنچه از مال جهان هستی بود
صرف عیش و طَرَب و مستی بود
هرکه را روی خوش و خوی نکوست
مرده و زنده من عاشق اوست
من همانم که در ایام حیات
بی شما صرف نکردم اوقات
تا مرا روح و روان در تن بود
شوق دیدار شما در من بود
بعد چون رخت ز دنیا بستم
باز در راه شما بنشستم
گرچه امروز به خاکم مأواست
چشم من باز به دنبال شماست
بنشینید بر این خاک دمی
بگذارید به خاکم قدمی
گاهی از من به سخن یاد کنید
در دل خاک دلم شاد کنید