کلمات، قدرت وصف ماجرا رو ندارن. کوچکتر که بودم وقتی در نوشتهای به این جمله میرسیدم یا کسی میگفت که فلان اتفاق از دایرهی واژهها خارجه، با خودم میگفت نویسندهی خوبی نیست؛ بهاندازهی کافی واژه نمیشناسه. این تصورات و شاید توهمات حاصل اعتماد به نفس ِ حاصل از چند کتاب خوندن در نوجوانی بود.
.
حالا اما اتفاقاً فکر میکنم بعضی جاها نهتنها ردیف شدن واژهها اصلاً کمکی نمیکنه، که برعکس، از بزرگی واقعه کم هم میشه. به واقعیت لطمه میزنه، حقیقت رو تزیین میکنه، شاخوبرگهایی که فقط جلوی دید رو میگیره.
.
الان هم جز این نیست: حال ما خوب نیست. هیچ آرایهای هم این گزاره رو ارتقا نمیده. همینه که هست و بزک کردنش هم نه زیباترش میکنه، نه رقیقترش. گاهی سکوت بلندتر از واژه حرف میزنه، چون اجازه میده تصویر دیده بشه...
.
بعد از زندگی | ریکی جرویس | ۲۰۱۹-
.
.
After Life | Ricky Gervais | 2019-
.
🖤🍃💫
از اولین روزی که تنها رفتم سینما، تکتک بلیتهام رو نگه داشتم: اسفند هشتاد و هفت، سینما سپیده، جایی که پیاده میتونستم برم و برگردم خونه، وقتی هنوز در بین پرفروشهای اکران نوروز، جایی برای "وقتی همه خوابیم" بهرام بیضایی بود؛ فیلمی که داشت اکرانهای نوروز بعد از خودش رو پیشبینی میکرد. امروزهایی که گفتن این که قصد سینما رفتن داری، باعث شرمساریه؛ مگه تکستارههای کمسویی که گاهی باعث بشن دوباره سراغ جعبهی بلیتهام برم و بعد از ماهی و فصلی و سالی، یه بلیت دیگه اضافه کنم به بلیتهایی که جوهر چاپشون رو زمان پاک کرده و خودم، محض احتیاط، دوباره باید بنویسم این تکهکاغذ زمانی یادگار دیدن چه فیلمی بوده.
.
چنان شیفتهی فیلم شده بودم که رفتم سراغ هرچه بود و نبود از بهرام بیضایی. آقای غفاری، معلم ادبیات -که حق بر گردنم از حمایتهای ایشون قابل ادا نیست- هدایتم کرد به سمت انتشارات روشنگران و مطالعات زنان. عنوان "حقایق دربارهی لیلا دختر ادریس" چشمم رو برق و دهنم رو آب انداخت. بیضایی در مورد فیلمنامهاش گفته بود: "در زمستان ۱۳۵۴ هر کس در هر مقام در حد توانائی خود کوشید که این فیلم ساخته نشود." و من نوجوان شیفتهی واژههایی که میفهمیدم و جهان زیرین روایت که نمیفهمیدم، بهخیالم روزی فیلمساز میشدم و قرار بود فیلمی که بیضایی نساخته بود رو بسازم. در صفحهی اول کتاب نوشتم و فراموش کردم که اصلاً چنین جملهای نوشتم. مثل بیشتر رویاهای بلندپروازانه و خامدستانهی نوجوانی.
.
روزی که شیوا برای تولدم مجموعهی آثار بهرام بیضایی برای کانون رو هدیه گرفته بود، نمیدونستم اولین ساختهاش در قامت کارگردان، آخرین فیلمیه که از او خواهم دید. همیشه به خاطر باشو سراغش رفته بودم و نسخهی "عمو سیبیلو" تا همین یکی دو هفتهی پیش، دستنخورده باقی مونده بود. آخر یکی از شبها که خستگی اجازهی تماشای فیلم بلند نمیداد، یادم افتاد که یک ندیدهی مهم دارم و از همون شب هر روز در پی این بودم که در موردش بنویسم؛ از جادوی موسیقی اسفندیار منفردزاده تا عمو سیبیلویی که دست آخر تسلیم کودکان محله میشه. از فیلم کودکی که در هر سنی سراغش بری، جور تازهای میفهمیش. مثل تمام آثار بهرام بیضایی. مثل تمام روزها و اولینها و آخرینهای ما با بهرام بیضایی...
.
🖤🌱
تنهایی کشیدنیه؛ مثل حبس. شاید هم نقاشی. آدما حرفهای نگفتهشون رو میکشن. اینا رو کافهچی میگه. منتظرم حرفهاش که تموم شد برم تو حیاط از صندلیای خالی و لیوانای جامونده عکس بگیرم. بیحوصلگی رو بلد نیستم قایم کنم، کافهچی حرف تنهایی میزنه؛ چون میدونه من که حوصله نداشته باشم، تنهاییش واقعیتره. برای خودش حرف میزنه. با خودش. اینپا و اونپا میزنم. بند نیستم سر جام. "من الان میام." میدونه نمیام. در شیشهای رو باز میکنم، روی سنگفرش خیس قرمز میرم و چندتا عکس میگیرم. خیالم راحت میشه که منم تنهاییم رو کشیدم. اونجوری که دوست دارم. بدون حرف. صدای چرخیدن کلید رو میشنوم. کافهچی خاموش کرده و داره میره. میدونست من نمیام. "اینا رو نمیخواستی جمع کنی؟" میگه باشه برای صبح. بدون خداحافظی دور میشه. جوری که نشنوه زیر لب میگم: "آخه گیلاس خالی رو تنها بذاری رنگ میده به کوچه..."
.
🌱🌌💫
پشیمونی ِ کاری نکردن، بیشتر از انجام دادنشه. هر کاری هم زمان خودش رو داره، اگه زمانش بگذره هرقدر هم دلت باهاش باشه دیگه چنگی به دلت نمیزنه. گاهی از پایان چیزی میترسیم و نگرانی ِ تاریخ ِ انقضاش نمیذاره سراغش بریم. گاهی هم از پایان خوش میترسیم؛ انگار در ذهنمون اینطور جا افتاده که تراژدی ارزشه، کمدی بیارزش. باید نرسیم -به چیزی، کسی- تا این نرسیدن ما رو تعریف کنه. قصههای با پایان خوش اصلاً برامون باورپذیر نیست انقدر که اتفاق هم نیفتاده، زندگی هم با ما موافقه انگار که در تراژدی باید سراغ کیفیت رو گرفت. اما مگه زندگی همین نیست؟ خوشیها و ناخوشیها پیدرپی در فاصلهی بین پایانها.
خوش یا ناخوش، هر داستانی پایانی داره؛ کوتاه یا بلند. مهم اینه که سراغ نوشتن داستان بریم. یه جوری تموم میشه در نهایت، مهم نیست. نظامی میگه: چو فردا شود فکر فردا کنیم...
.
یک سفر بزرگ جسورانهی زیبا | کوگونادا | 2025
.
.
A Big Bold Beautiful Journey | Kogonada | 2025
.
🌌🍃💫
گاهی پیادهروی بدهی آدم به شهره. وقتی تنهاییهات رو میبری رو سنگفرش پیادهرو تا دست کم سایهات با سایههای دیگران معاشرت کنه. قدم زدنهای بیهدفی که مسیرهای تازه میسازن: نقشهای که آدمها برای جاهای طراحی نشدهی شهر میکشن. دور از وظیفهی شتابزدهی رفتوآمدهای کاری، خیابان و کوچه گاهی میزبان مهمانیهای بیکلام ِ بیبرنامهی آدمه...
.
🌱🌌💫
یادت نمیاد چی ولی نگران چیزی بودی. انقدر زیادن که باید بگردی توی سرت و بدترینشون رو پیدا کنی تا خیالت راحت بشه. با خودت میگی: "آره منطقیه که نگران این باشی." اما بازم دلت راضی نمیشه و انقدر ورق میزنی خیالت رو تا همون چیزی رو پیدا کنی که نگرانش بودی. و بعد روزبهروز نگرانی تازه اضافه کنی به آلبومت و آخر ماه تو بمونی و آرشیوی از نگرانیهای حل نشده که بینشون قدم میزنی و کاری از دستت برنمیاد جز مرور فکرشون.
.
بعد تصمیم میگیری در موردشون برای خودت بنویسی تا بار ذهنت رو سبک کنی. سبک میشه یا نه، بعد ماهها و شاید سالها برمیگردی به اون کاغذ و میبینی همهی اون نگرانیها نسبت به نگرانیهای امروزت شبیه شوخیان. حتی شاید هیچکدوم از اتفاقهای بدی که خیال میکردی بیفته هم نیفتاده. به خودت میخندی و بعد به نگران بودن ادامه میدی؛ مثل همیشه...
.
بدترین آدم دنیا | یواکیم تریه | 2021
.
.
The Worst Person in the World | Joachim Trier | 2021
.
🌌🍃💫
چون پناهگاه مطمئن باشد، طوفان دلپذیرتر است. شاید این جملهی منسوب به آنری بوسکو برای ما چندان ملموس نباشه؛ مایی که نه درکی از پناهگاه مطمئن داریم و نه زمانی بیطوفان. دلپذیری ِ طوفان برای ما همواره از جنس "تعلق" بوده. باید حس کنیم متعلق به جایی هستیم؛ یا به گروهی از آدمها. برای همین بیشتر از نا"خانه"های بیهویت شبیه به هم، دلباختهی کافهها، غذاخوریها و اقامتگاهها هستیم. دلباختهی مکانهای میزبان شبنشینی من و تو و او و آنها. دلباختهی "یادش بهخیر"ها.
.
وقتی استادکار ِ ساختن ِ پرچینی هستیم که برای نشستن طراحی نشده اما وقتی سنگ روی سنگش میذاریم، خیال نشستن در دل ِ طوفان ِ شن دلپذیرش میکنه؛ آرامش ِ حضور در دستساختهی خودت؛ چون این تعلق -و نه پناهگاه- مطمئنه. صدای موسیقی ِ شبهای حیاطش قبل از رسیدن مسافر بلند شده و اهالی پیش از تموم شدنش، زندگی کردن رو براش هجی کردن.
.
.
پ.ن. برای و به یاد مهمانخانهی ندارگ، اهالی عزیز روستای کهنانیکش و بلوچستان زیبا.
.
@boomgardi.nedarag@sed_hadi@nextoffice@alirezataghaboni
.
🌌💫🌱
پول همهچی نیست اما همهچی رو آسونتر میکنه. همیشه هدفه، تسخیرکنندهست. پول قدرته و عطش قدرت حاصل از طمع سیریناپذیر پول. داشتن ِ پول یک مفهوم ذهنیه که هر کسی نسبت خودش رو باهاش تعریف میکنه: برای همینه که زیاد دیدیم آدمهایی که از "بیپولی" مینالن اما بهنظر اوضاع اقتصادی خیلی بهتری از خیلیها دارن. هر کسی بیشتر میخواد اما کسی که میتونه مرزش رو مشخص کنه، میتونه از سواری دادن به پول شونه خالی کنه. کسی که سوار پوله و میدونه پول همهچی رو آسونتر میکنه، اما هر چیزی که بیرون از توئه. مشکل درون با پول حل نمیشه. زور پول به جهان غیر مادی نمیرسه....
.
پیهتا | کیم کی-دوک | ۲۰۱۲
.
.
Pieta | Kim Ki-duk | 2012
.
#pieta #kimkiduk #southkorea
#سینما #ادبیات #زندگی
.
🌌🍃💫
بهترین لحظهها، وقتی رقم میخورن که حواست نیست. وقتی نگاهت مراقب از دست ندادن موقعیته، وقتی داری نگاه میکنی به ساعت ِ خوش گذشتن، همهچی به باد میره. لحظهی طلایی رو وقتی به یاد میاری که سپری شده. نمیشه شکارش کرد، نمیشه مواظبش بود، نمیشه با گوشهی چشم مراقبش باشی. "یادش بهخیر" محصول ِ همینه: لحظهای که نمیدونستی و بعد که برمیگرده به خیالت، میفهمیش.
.
وقتی دوربین رو تنظیم میکنم یا به کسی میگم چهجوری بایسته یا دستش رو با چه حالتی نگه داره، آخرش عکس از توی قاب خیره میشه بهم و تهش لو میده خودش رو که: تو این رو ساختی. این اون لحظهای نبود که خودش شکل بگیره بدون این که فرمونی داشته باشه. بدون این که هدایت بشه. یادم میاندازه که اگه صبور باشم، همهچی به وقتش سر جای درستش میرسه...
.
.
پ.ن. نیمی از عکس رو شعر شاملو پر کرده و نیمی دیگه رو گلاره
@gelaregeranseresht
.
🌱🌌💫
تیر چه به هدف بخوره چه به سنگ، اول باید پرتاب بشه. جملهای که از میزان بدیهی بودن یادآور آموزههای استاد جواد خیابانیه اما گاه و بیگاه فراموشش میکنیم. منتظر میمونیم تا همهی شرایط فراهم و در بهترین حالت خودش باشه تا کاری رو شروع کنیم؛ چون رقابت کلیدواژهی زندگی معاصره. من باید بهترین باشم تا بتونم دوام بیارم.
.
اما بهایی که برای بهترین بودن باید پرداخت رو عوضی میگیریم: زمان خرج میکنیم جای آزمون و خطا. کتابخونه حتی اگه از کتابهای خونده پر باشه، بدون چند جلد دفتر دستنویس ِ خطخورده، تو رو نویسندهی خوبی نمیکنه. گاهی برای بهتر شدن باید بدترین خودت رو ارائه کنی، گاهی شناختن بیراههها، زودتر تو رو به مسیر درست هدایت میکنه...