Home whmoonaPosts

mona mahpeyma🌙

@whmoona

مونا مه‌پیما 💬
Followers
25.9k
Following
2,066
Account Insight
Score
38.35%
Index
Health Rate
%
Users Ratio
13:1
Weeks posts
‌ ‌۱۴۰۵/۰۲/۲۷ 🪽🤍 روز هفتادو نه صبحانه وعده مورد‌علاقه‌ی من در تمام طول روزه.بهش هیچ‌وقت نه نمیگم و سعی می‌کنم با شکوه برگزارش کنم.صبح هم همین‌طور.برام از تمام روز دوست‌داشتنی تره و هیچ‌وقت هم آدم شب نبودم و نشدم. صبحم با یه انرژی درخشان و رنگی شروع شد و ظهر هم وقت لیزر صورت داشتم.آخه هفته پیش رفتم بعد عمری دکتر پوست و در ۳۵ سالگی بهش گفتم ببین من آدم بوتاکس و تزریق و این کارا نیستم.ولی دیگه گفتم بذار حقیقت عمر رو بپذیرم و یه نگاهی به پوستم بندارم. اگه کاری هست که طبیعی و بدون هر چند ماه یک بار و تا ابد برو‌بیا و..بتونه کیفیتش رو بهتر کنه انجامش بده. یه مدل لیزری گفت و منم انجامش دادم و مثل اینکه پوست میندازی و اینا یه کوچولو شفاف‌تر میشی.حالا الان که سرخ و ملتهبم. تایمینگم هم عالی بود چون قراره چهارشنبه به مناسبت تولد یه دوستی بریم شمال.ولی از اونجایی که آدم عجولی هستم تصمیم گرفتم همین هفته انجامش بدم. حالا دیگه چند روزی رو مجبورم خونه بمونم که آفتاب به صورتم نخوره و شانس من هم این هفته تهران ابری و بارونی و نازه و من باید از پشت پنجره اتاق نگاهش کنم. خوبیش اینه نقاشی می‌کنم و یه سری کارام کامل میشه. عصر‌تر سمانه اومد پیشم که بشینه و با هم نقاشی کنیم و دیرتر مریم. الان هم نشستیم تو اتاق نقاشی و هر کدوم به کار خودش مشغوله. آبی به بوم میزنم و آسمون خطابش می‌کنم. تا وقتی هنوز رنگ آسمون تهران خاکستری نشده هم، برنامه همینه. فکرم این روزا جدای از آبیه آسمون به سیاه و سفیدیه که آدما با قلم بزرگ می‌کشن رو هم.به شرق و غرب کشوندنشون.به تاریک و روشن کردنشون.و اینطوری شدم که آخ بهزاد… حرف درست رو تو زدی..بهتر این‌که یه بلند‌گو برداری و بگی سلام عزیزم من آدم خوبی نیستم… #tehran #iran #dailyroutineofwar #تهران #ایران
1,247 11
22 hours ago
‌ ‌۱۴۰۵/۰۲/۲۶ 🪽🤍 روز هفتادو هشتم امروز یه روز پر قهوه و نقاشی بود.باید سعی کنم کمتر برم بیرون و تمرکزم رو بذارم رو نقاشی.کار سختیه برام بیرون نرفتن ولی وقتی دیگه آغشته به رنگ بشم می‌تونم ساعت‌ها بشینم و ادامه بدم. برای همینم چشمم رو رو طبقه ۸ آوا‌پلت، روز آخر ایونت تاک و باقی اتفاقات بستم و خونه موندم.احسان موند که کمکم کنه ظرف‌هارو صبح بشورم.پا شدم.رفتم پایین بیدارش کردم و صبونه درست کردیم.نیمرو چشمی. مامانم همیشه به این مدل نیمرو که زرده وسطه و سفیده دورش می‌گفت چشمی.بعدا فهمیدم اسم رایجی نیست همه میگن نیمرو. و من سالیان سال فکر می‌کردم تخم‌مرغ چشمیه دیگه، و کسی متوجه نمیشد چی می‌گم. خلاصه صبحانه خوردیم، وقتی داشتیم باز سریال‌های خطی دهه هفتاد رو میدیدم کلی ظرف شستیم.قهوه با موز و شیر‌نارگیل پگاه که به زور تو بعضی سوپر‌مارکتا پیداش می‌کنم درست کردیم.هوا محبوب دلم بود امروز، بدون کوچکترین تابش آفتابی. حرف زدیم و احسان رفت.منم جمع کردم رفتم بالا و نقاشی شروع شد.. دیرتر فائزه اومد پیشم و راجع به مجموعه جدیدش که به نظرم جزو مجموعه‌های خیلی خوبشه حرف زدیم.غذا خوردیم.منتظر شبنم شدیم که نیومد.یک نقاشی قدیمی که ازش کشیده بودم رو کامل کردیم و رفت. امروز به قهوه های زیاد و نقاشی گذشت و می‌خوام همچنان تا دیرتر تو اتاق بمونم و کار کنم. قراره سعی کنم چند روزی خونه بمونم و دائم نقاشی کنم. امیدوارم دووم بیارم.کاش هوا همینطور به قول غریب‌ترها دلگیر و بی تابش بمونه و قهوه هم تموم نشه.صدای ۷۰۰ بمرانی تو گوشم می‌پیچه که میگه..وای از این قصه که توشم، وای از این همه رو دوشم.. و به این فکر می‌کنم که چقدر هر روز پایین میرم و بالا میام..هفتادو هشت روزه که من دارم بیشتر میبینم، کمتر میشنوم، حس می‌کنم تمام احساساتم عمیق تره، در عین بی‌تفاوتی نابی که به چهره‌م قبولوندم و خیلی هم ازش بدم نیومده.. #iran #tehran #dailyroutinofwar #تهران #ایران
1,662 8
1 day ago
⁨ ‌ ‌۱۴۰۵/۰۲/۲۵ 🪽🤍 روز هفتادو هفتم امروز رفتم سوپر‌مارکت خرید کنم و پرهام ریخت.عدد رقم‌ها جوری نجومی شده که هر روزی که میری خرید اینطوریی که دیگه تهشه.. ولی نیست.روزانه میره بالا.قصد سقوطم نداره.هر بار که خرید میکنم به تمام مشاغل و حقوق‌ها و اجاره‌ها یه دور فکر می‌کنم. یکم نسبت به مهاجرت دچار شَک شده بودم که امروز دوباره تصمیمم محکم شد.اصلا دیگه مغزم نمی‌کشه. خلاصه.. قراره امیرحسین و نگین و شهاب و مونا و احسان بیان پیشم.فیلم عروسی امیرحسین و نگین رو با هم ببینیم و یادمون بیاد که چقدر خوش گذشت.چقدر غذا خوردم و چه ضرری به عروس دوماد زدم.آخه من همیشه تو عروسی به جای اینکه ناناز یه بشقاب کوچیک بردارم دو تا بشقاب پر غذا می‌خوردم و خیلی هم می‌چسبه بهمD: گفتم دعوتم نکید اگه مهمونا زیادن. برگشتم خونه و روتختی رو هم عوض کردم و دوش گرفتم و لباس پوشیدم.احسان رسید و با هم میز چیدیم و بعد هم مونا وامد.دیگه تا اومدن باقیشون نشستم تو تراس. اومدن، نشستیم، حرف زدیم و یاد خاطراتی کردیم که خیلی ازش گذشته بود، نوشیدیم، فیلم عروسی رو دیدیم و باز هم کلی خندیدیم و دلمون برای اون روزا رفت، شام خوردیم و امروز هم گذشت. جزو روزایی بود که تو این مدت خیلی به من خوش گذشت و برام دلتنگی هم آوورد. و یه بار دیگه اینطوری شدم که چقدر در لحظه متوجه نمیشی چه لحظه‌هایی داره رد میشه ازت و نمی‌فهمیش. #tehran #iran #dailyroutineofwar #تهران #ایران⁩
2,393 44
2 days ago
‌ ‌۱۴۰۵/۰۲/۲۴ 🪽🤍 روز هفتادو شش دیشب دوباره حدود ساعت ۱۱ بی‌اینترنت شدم و کلافگی یقه‌م رو گرفت.این چه عادت بدیه که همین که نیست دچار استرست می‌کنه. شایدم چون نیست، این حس رو میگیری.. نمیدونم. خلاصه احساسم این بود جهان اطرافم وارد سکوت شده و هر آن ممکنه یک لحظه یا خبر یا آدمی رو از دست بدم. پی‌ام اس دوباره داره خواب‌آلو و بی حوصله و بی‌انگیزه‌م می‌کنه.خوبه من دچار درد‌هاش نیستم. برای همین هم در نزاع با رفتاراش تصمیم گرفتم با تمام بی حوصلگی همراه ویدا بریم استودیو یه دوستی که به نظرم کاراش جالبه. متاسفانه فعلا نه پول دارم نه فضا برای خرید کاراش. بعدر تر رفتیم تاک و بنانا برد دست‌پخت مریم رو خوردیم که بی‌نظیر بود و بعد هم اومدم پیش ماینا. حرف زدیم و از کاراش گفت و از کارام گفتم و قهوه خوردیم و احسان اومد و الان هم دم سام وایسادیم و ادامه میدیم. نگاهم به رفت‌و آمد آدم‌ها و قشنگیای شهر و قصه‌هاشونه. قصه‌هایی که وجود داره و قصه‌هایی که تو در ذهنت از اونا میسازی.صدای موسیقی مردی که سازش رو به خیابون کشونده.تردد چهره‌های آشنا و غریبه. و سگ‌هایی از نژاد‌های مختلف که حضورشون خیابونارو قشنگ‌تر از همیشه کرده. همه چیز از همیشه انسانی‌تره.البته احتمالا در ساعت‌ها و لحظه‌ها و مسیر‌هایی که من انتخاب می‌کنم.شاید جای دیگه‌ای از شهر و اصلا شاید چرا، حتما این شکلی نیست. #tehran #iran #dailyroutineofwar #تهران #ایران
1,156 22
3 days ago
‌ ‌۱۴۰۵/۰۲/۲۳ 🪽🤍 روز هفتادو پنجم امروز یه دختر همسایه دیگه رو که خیلی وقت بود می‌خواستیم قرار قهوه بذاریم رو دیدم. ساعت ۹ صبح دوش گرفتم، زیرانداز و میوه و قهوه و یکمی صبحانه رو ریختم تو کیف و رفتم روچمنا.بساطم رو چیدم و دوست جدیدم اومد.هنوز ننشسته بود که یه خانومی که احتمالا مدیر ساختمون بود اومد گفت اگه میشه از رو چمنا برید جای دیگه چون تصمیم گرفتیم چمنارو آبیاری کنیم. ما هم دوباره بساطم رو جمع کردیم و رفتیم رو سکویی که کنار زمین بسکتبال بود پهن کردیم. کلی حرف زدیم از آنچه گذشت زندگی‌مون که خیلی عمیق و گرم هم بود و یهو فواره‌‌های آب انگار که مارو تارگت کرده باشن اومدن دنبالمون. منم دیگه بیخیال وسیله ها شدم و گذاشتم خیس بخورن و به پیاده‌روی تو محوطه گذروندیم. دوست جدیدم قلب گرم و مهربون و روح سرسختی داشت. کمی بعد دست خداحافظی دادیم و رفتم خونه که ویدا اومد پیشم.با ویدا هم کلی حرف زدیم از تصمیمات جدیدم گفتم و ناهار خوردیم و اومدیم مرکز پیش سمانه و راجع به کارای ابریش حرف زدیم و بعد اومدم باشگاه. فرهنگ تو ورزش انتقام دو روزی که نرفتم رو ناخواسته ازم گرفت و هلاک تر از همیشه اومدیم که با امیرحسین و نگین و احسان و ویدا بریم بیرون. حالا در انتظار این که کافه بهمون جا بده پیش گربه‌های نارنجی نشستیم. بعد از مدت‌ها برای هفته دیگه برنامه گذاشتم برم شمال و امیدوارم خنک و بارونی باشه.از گرمای تهران که بیزارم ازش فرار کنم و دور شم. کل روزای جنگ و عید و تا الان از تهران بیرون نرفتم و رفتن الان حس خوبی داره. راستی من همه‌ی موقعیت‌های شغلی رو هایلایت کردم که بمونه.اگه ندیدید می‌تونید چک کنید. #tehran #iran #dailyroutineofwar #تهران #ایران
3,291 84
4 days ago
⁨ ‌ ‌۱۴۰۵/۰۲/۲۲ 🪽🤍 روز هفتادو چهارم ساعت ۶ صبح از خواب بیدار شدم و دوباره سعی کردم بخوابم.خواب دیدم یه بچه که چهاردست‌و پا راه میرفت از گوشه اتوبان داره مسیر برعکس رو میره.دویدم بغلش کردم و خیلی هم ناز بود و تو بغلم آروم بود و می‌خندید.کل خواب داشتم دنبال مامانش می‌گشتم.مثلا یه خانومی گفت من مامانشم، گفتم عکسشو نشون بده.الکی یه چیزی نشون داد بهش گفتم دروغ نگو تو مامانش نیستی.آخرش فهمیدم بچه مال یکیه که تو یه معبد بودایی کار می‌کنه همون سمتا.گفتم چرا ولش کردین ممکن بود بمیره!می‌گفت نمیدونیم خودش در باز بوده رفته.دلم نمیومد بچه‌رو بدم بهش و میرفتم بهش سر میزدم.خواب عجیبی بود.تو chatgpt تعبیرش رو دیدم و جالب بود.برمی‌گشت به تجربیات این مدتم.خیلی طولانیه و جا نمیشه وگرنه اینجا میذاشتمش.از خواب و تعبیراش خیلی خوشم میاد خیلی دنیای عجیبی تو خودش داره. امروز ناهار با احسان رفتیم دوبار. بعد اومدیم پیش یگانه که داشت گلدونارو آماده می‌کرد و بهزاد هم داشت فیلم دزد ماشینش رو میدید! عصر تر گلدونارو بردیم کافه و مریم رو دیدم. امروز تو استوری یه سری شغل که نیرو می‌خواستن رو استوری کردم و امیدوارم شاید برای بعضی آدم‌ها کاری ایجاد کنه تو شرایط افتضاح تعدیل‌ها و بی اینترنتی و .. بازم اگه یه وقت کسی نیرو می‌خوست بگه بهم من میذارم تو استوری.. نمیدونم، نگرانم. کلافه میشم انقدر همه تحت فشاریم. هر کی به اندازه‌ای و به نوعی. همینطوریش که کار بود و وضع یکم عادی‌تر بود با هزار‌و یکم داستان باید سروکله می‌زدیم.الان هر روز شرایط داره بدتر و بدتر میشه. و واقعا نمیدونم چرا اینترنت رو به طور کامل وصل نمی‌کنن. ول کنید دیگه واقعا این فشار یهو از یه جا میزنه بیرون که به نفع هیچکس نیست! کاش اقلا کمی باهوش باشن.. هیچوقت نفهمیدم هستن یا نه. #tehran #iran #dailyroutineofwar #ایران #تهران⁩
1,568 10
5 days ago
‌ ‌۱۴۰۵/۰۲/۲۱ 🪽🤍 روز هفتادو سوم دیشب از جایی که حرفای من اینجا تموم شد، قصه شروع شد.از ساعتی که پست رو گذاشتم تا حدود ۱ شب انقدر خندیدیم و انقدر خوش گذشت که دلم نیومد ننویسم و فراموش کنم.بعد مدت‌ها از ته دل می‌خندیدم.وقت رفتن من و مونای۲ و احسان و مهرنوش و مریم با یه ماشین رفتیم.تو اتوبان بودیم که یهو دیدم کنار برج میلاد و پایینش یه ماه با یه ابخند پهن‌تر از معمول، به رنگ گلبهی و عظیم تصویر روبه‌رومه.نفسم صدای هیجانش رو بلند قورت داد و بچه‌ها ترسیدن.تا از پشت درختچه‌ها دوباره پدیدار بشه کسی متوجه نمی‌شد چقدر زیباست.بعد همه تایید کردن که زیباییش معمولی نیست.یکی از زیباترین نگاه‌های ماه.انقدر که ۲ شب با وجود اینکه فردا مونای۲ باید میرفت سر کار توافق کردیم بریم بام امیر‌آباد و بیشتر ببینیمش.ماشین رو پارک کردیم و پیاده شدیم و درسته که به حیرت‌انگیزی اون لحظه نبود و این‌بار به جای کنار، مقابل برج‌میلاد بود، ولی همچنان درخشان بود و به ما هم کلی خوش گذشت.شب ادامه داشت و رفتیم پارک‌لاله چایی بخوریم. تهران در پوست شبش جنس دیگه‌ای از زندگی رو به رخ می‌کشه.پنج‌تا صندلی پلاستیکی برامون گذاشت و روبه‌رومون هم با فاصله ۶۰ سانت یه خانوم و آقا بودن که باعث شدن بفهمم ایرج‌ملکی خیلی هم فیلم‌هایی که می‌ساخت فانتزی نبوده و انگار یه صحنه از نمایش تصاویرِ(برای ما کمدی) از مثلا فیلم‌های اون داره اجرا میشه..مرد که شبیه به یه کارمند میانسال بود، کمی پر و به نظرم با قدی متوسط با صدای آرومی شعر می‌خوند برای دختر و اون هم لبخندی فکر می‌کنم زورکی میزد.پسری که جوجه‌هارو باد میزد انگار دلش می‌خواست همش یه شوخی نسبتا جنسی کنه و ما پنج تا جوجه هم تقریبا جرات نداشتیم خیلی درخواستی رو براش تکرار کنیم.بی‌اندازه تهران در شب متفاوته و تجربه به نسبت جالبیه اگه امن هم باشه. کلی اتفاقای بامزه دیگه هم افتاد که خیلی گفتنی نیست ولی همه‌ش باعث شد بعد مدت‌ها یک شب خیلی خیلی به یاد موندنی و واقعی رو تجربه کنم.از اون لحظه‌ها که تو هیچ برنامه‌ای نچیدی و بی اندازه هم خوش‌گذشته. امروز یکی از دوستام رفت شهر خودشون و کمی غمگین بود. ولی با هم کلی حرف زدیم و اینطوری بودیم که الان چون شرایط بد برای همه در هر سطحی هست، آدم کمتر به خودش میگیره و سخته براش.با هم حرف زدیم که کلی کار می‌تونه تو این بکنه و تجربه جدید بسازه. کوچیک و قشنگ و مهربونه.مدت کمیه که میشناسمش و ناراحت شدم که فعلا قراره نبینمش. Ps: فردا قراره براتون اینجا موقعیت‌های شغلی رو استوری کنم
1,436 16
6 days ago
‌ ‌۱۴۰۵/۰۲/۲۰ 🪽🤍 روز هفتادودوم امروز رفتم دکتر پوست و در عین اینکه بهم گفت چقدر سنت بهت نمی‌خوره بیست‌و سه تا کار گفت که انجام بدم. فکر کنم برای هزینه‌ش ماشینم رو باید بدم بره. بعد فکر کردم خب یه دندونپزشکی هم برم بد نیست چون تو جنگ یکی از دندونام یه خور‌ده‌ش شکست. و اینطوری بودم که حالا انقدی هم مهم نیست اکیه دیگه، چون احتمالا تو این مرحله کلیه‌م رو باید بدم بره. کلیه‌ی بدی هم نیست، فکر کنم سالمه .. اگه منم، که میرم کلیه‌م رو بفروشم می‌فهمم یکی هم باید وردارم و این چرخه می‌چرخه. (راستی مرسی از پوزیشن‌های کاری که برام فرستادین، احتمالا تو یکی دو روز آینده همه رو لیست می‌کنم و استوری می‌کنم. اگه کسی دنبال کاره، یا کسی رو میشناسید، براش بفرستید.) یگانه هم بهم زنگ زد و فهمیدیم ماشین بهزاد رو دزدیدن. ماشینی که سه هفته‌س خریده و خیلی حالش بد بود. از آسمون می‌باره انگار.. عصر تر دیدمش.مریم و یگانه و احسان و مونا و من که مونام همه با‌هم و پیاده رفتیم آب‌طالبی خوردیم و مغزم یخ زد. بعد هم با احسان و مونا و مریم رفتیم خونه بهزاد، دلم هم برای خودش، هم مهرنوش و مژده که قرار بود باشن تنگ شده بود. شب مکالمه‌ها و خنده‌ها و نقد‌ها و حرف‌ها میومد و میرفت و من دلم برای راحتی که تو این جمع بود رفت. و باز هم رسیدم سر نقطه اولی که چقدر ته همه چیز، آدما مهمن. و چقدر بعد و قبل هزار‌و یک داستان و روزمره و غم و غصه و دردسر و ..آغوش این حرف‌ها گرم و شیرینه. ماییم، و فقط ماییم ماییم، که هم رو داریم و باقی چیز‌ها در رفت‌و آمدن و تکرار. #tehran #iran #dailyroutineofwar #تهران #ایران
934 25
7 days ago
‌ ‌۱۴۰۵/۰۲/۱۹ 🪽🤍 روز هفتادویکم امروز یه مجموعه استوری گذاشتم جهت این‌که بتونیم تو شرایط فعلی که دیگه تقریبا وجودیت رو تو ایران داره سخت می‌کنه یه فکری کنیم. امیدوارم هرچند کوچیک، بشه یه کارایی کرد. نمیدونم.. یه بار دیگه هم نوشتم توجه نکردید ولی بازم می‌نویسم که یکم ببینیدم شاید😃 یکم کسایی که داخل ایرانن بگن از وضعیتی که توش هستن. حرف زدن سخته راجع بهش ولی چون شرایط خیلی جمعیه و همه بهش دچاریم یکم راحتش می‌کنه. می‌خوام همینجا بگین که آدما ببینن. الان بعضیا میان میگن چی شد عکس از گل و بلبل میذاشتی که.. عکسه دیگه عزیزان من، عکسا هم واقعیه دیگه..اینا هست اونا هم هست. همه خبرگذاریا باقیش رو براتون میذارن، منم سعی کردم یکم امید اینجا نشون بدم. گل و بلبل هم به واسطه اردیبهشت بهمون تحمیل شده دست من نیست😃 باقیش هم تلاش من برای ساختن بارقه امیدی کوچیک در آدمایی که هنوز می‌خوان زنده بمونن و چاره‌ای جز زندگی هم ندارن. حالا.. بیاید بگید. من خودم سر این ماجرا پروژه‌ای که خارج از ایران داشتم کنسل شد که خیلی هم براش هیجان داشتم و انرژی گذاشتم.انقدر هم شرایط کلافه‌م کرد که قصد مهاجرت تحصیلی موقت گرفتم..حالا بشه یا نه رو ما نمیدونیم. یعنی می‌خوام بگم زندگیم زیر و رو شد و هدفام کلا عوض شد. مواجهه‌ش سخت بود و سنمم کم نیست برای این تغییر ولی فعلا امید من، این مسیر جدیده. شما در چه حالین.. کار، خونه، خانواده، مالی، روحی..هرچی بگید که به این همدردی نیاز داریم و شاید هم بتونیم کمکی کنیم، یه باری از کسی کم شه.
1,211 18
8 days ago
‌ ‌۱۴۰۵/۰۲/۱۸ 🪽🤍 روز هفتادم چند روز پیش رفتم روی وزنه و دیدم به‌به.. رو به صعودم.. عصبانی شدم از خودم و یه دعوایی با خودم راه انداختم و از دیروز هم تصمیم گرفتم دیگه بساط بی تفاوتی به غذا رو رها کنم و شروع کنم به رعایت کردن حذف قند و ازین کارا. جنگ که شروع شده بود، من تا یکی دو هفته اول هنوز حواسم بود که غذا درست کنم، چیزای سالم بخورم..به مرور اینطوری شدم که اگه می‌خوام نباشم، بذار یه خاکستر خوشحال باشم. شل کردم و دوباره غذا از بیرون و شیرینی که حتی انقد مورد علاقه‌م نیست و..شروع شد. باز تا یه مدت هر روز صبح رو وزنه بودم که یه حدی رو نگه دارم ولی چند هفته‌س اون کارهم نکردم و باعث شد یهو شُکه شم. اولین روز رژیم تقریبیم داشت تموم میشد که خبر‌های بنگ و بونگ کشورا دوباره شروع شد..جنوب ایران، یهو غرب تهران… پشت پلکم رو برای اخبار نازک کردم و دلم ضعف رفت. که بابا اگه می‌خوای مارو بکشی یه ندا بده که آخرین‌ وعده‌هارو لا‌اقل با رعایت و تعارف نخوریم..خودم رو گول زدم و خوابیدم.صبح با فرهنگ و بچه‌ها رفتیم ایرانشهر ورزش و خیلی طوماری دوستای زمان دانشگاهم رو دیدم، دیمن و یگانه رو دیدم و دوباره رفتیم ایونت تالک.شب هم شام درست کردیم و با شراب خوردیم. پایان امروز #tehran #iran #dailyroutineofwar #ایران #تهران
2,378 29
9 days ago
⁨ ⁨ ‌۱۴۰۵/۰۲/۱۷ 🪽🤍 روز شصت و نهم… امروز صبح وقتی داشتم با مرکب نقاشی می‌کردم به جای قهوه، از آب مرکب جرعه‌ای نوشیدن و سکوتی اضافه بر سکوتی که اطرافم بود حاکم شد.چند ثانیه فکر کردم چیکار می‌تونم بکنم، دیدم هیچی..به روی خودم نیاوردم و امیدوار بودم برام مفید باشه. ظهر مونا پیشم بود و باقی مونده پاستا دیشب رو با هم خوردیم و کلی حرف زدیم. عصر تر رفتیم کافه رامتین و امیر‌محمد رو دیدیم که قبل تر تو تورینو باهاشون همکار بودیم. کلی حرف زدیم از اتفاقات اخیر، جنگ، همه چی و دلتنگی رفع شد. بعد هم با مونا رفتیم ایونت تالک و مثل همیشه هجوم قشنگ صورت‌های آشنا و خرید‌های کوچیک از برند‌های کوچیک و دلخوشی‌های این‌روزا. به این فکر کردم که ازتون بپرسم فکر می‌کنید برای این برند‌هایی که با این همه زحمت سال‌ها کار کردن و تو بالا و پایین شدن تمام این سال‌ها دووم آوردن و الان خیلی لبه‌ی تیغن چیکار میشه کرد. چه کمکی میشه کرد که زنده بمونن حد‌اقل تا وقتی که ..نمیدونم چی بگم حتی..تا وقتی که میشه! من خودم سال‌ها برند لباس داشتم و تمام این اتفاقا همیشه و هزاران بار بالا و پایینم کرده و آخر هم زورم و بیشتر از اون اعصابم نکشید و رفتم تو یه راه دیگه. خوبم جنگیدم، خیلی سال، ولی رویاهام از زورم بزرگ‌تر بود. دلم می‌شکنه هر کدوم از این برند‌ها، نگاه قشنگ‌شون رو به آینده ببندن و خاموش شن. اگه فکر می‌کنید مسیری هست بگید..خوشحال میشم. ما به وجود هم زنده می‌مونیم و نفس می‌کشیم. #tehran #iran #dailyroutineofwar #تهران #ایران⁩⁩
862 12
10 days ago
‌ ‌۱۴۰۵/۰۲/۱۶ 🪽🤍 روز شصت و هشتم ما قصه‌های کوتاه یک مسافرت طولانییم. سفری که معلوم نیست مسافرش کیه.. قصه‌هایی که معلوم نیست کی می‌نویسه.. پایانی که احتمالا بازه.. من اگه نویسنده قصه‌ی مونا بودم، براش چی می‌نوشتم؟ امروز داشتم به این فکر می‌کردم.. و حتی اگه تمام اختیارات رو هم می‌تونستم برای این قصه داشته باشم و بنویسم به شکل عجیبی نمی‌دونستم چه قصه‌ای رو بیشتر از اونیکی دوست داشتم. این که تو کدوم شهر به دنیا بیام..رنگ پوستم چی باشه..چشمام چه رنگی و چه شکلی باشه.. اصلا قیافه رو ول کن، همین مونا رو تو دل کی به دنیا میاوردم، دوستای مونا کیا بودن؟ مونا کودکیش چطوری می‌گذشت.. کجاها رو دیده بود؟ مونا..شعر می‌خوند و قصه می‌نوشت؟ پیراهن گلدار می‌‌پوشید و تو دشت سبزی همراه با بزغاله‌هاش وقتی داشت براشون آواز می‌خوند می‌چرخید؟ یه قصر بزرگ خونه‌ی امنش بود و تو تخت بزرگ طلاییش زندگی می‌کرد؟ اگه بزرگ می‌شد بازیگر یا عکاس یا معمار یا پرستار یا نونوا بود؟ شوخ طبع و بامزه یا جدی و خشن یا لوس و ننر بود؟ خانوادش همیشه با آغوش باز منتظرش بودن یا ناهاراشون رو تو ساعتای مختلف می‌خوردن که با هم مواجه نشن؟ احتمال این که حضور ما یک اتفاق باشه رو زمین همیشه برای من بیشتره ولی..بذار تصور کنیم اگه قصه ما یه نویسنده داشته باشه به نام (خ) به احتمال زیاد ما از دستش در رفتیم. یعنی واقعیت اینه که خیلی سخته این همه عروسک بچینی دورت و برای همه‌شون آرزوی خوشبختی کنی.یه جاهایی از دستت در میره..سعی می‌کنی به قصه‌ت عمق و بُعد و انحنا بدی.. من حتی برای خودم هم نمی‌تونم تصور کنم بهترین چیزی که دوست دارم کجاس و چه شکلیه.. خوبه که قصه‌ی بقیه دست من نیست! حتی به این فکر کردم که کاش هر آدمی چندین‌تا قصه داشت.نمیدونم فکر می‌کنم ژاپنیا این نگاه رو دارن که روح بار‌ها متولد میشه.. اینم جالبه… ولی از اونجایی که من عادت دارم از سخت به آسون برم، اگه قرار بود منصفانه شادی و غم‌هارو بین زندگیا تقسیم کنم و همه، همه شکل تجربه‌ای رو بگذرونن، ترجیح میدادم از تاریک ترین قصه شروع شه و به فانتزی ترین قصه پایان پیدا کنه. هر چند وقت یه بار فکر می‌کنم غول چراغ جادو اگه یه روزی بیاد سراغم سه تا آروم چیه.. و احتمالا یه آرزوش خیلی آسونه یا دو تا.. سومیش می‌تونه سخت باشه.. انگار حتی برای خودمون هم، آرزو کردن بلد نیستیم. #tehran #iran #dailyroutineofwar #تهران #ایران
1,966 16
11 days ago