ما با همیم
وَ باهم قویتریم...
پیروزِ این نبردِ بد و نابرابریم!
ما با طلوع و بهار و امید هم؛
از کل مردمان زمین،
آشناتریم...
از نسل کوروشیم،
جسوریم و شیردل!
از هرچه ائتلافهای جهان، کودتا تریم...
ما میرسیم به فصل بهاری که سهم ماست
ما میبَریم ز ظلم،
که ما همصداتریم...
#نوروز پیروز #پاینده ایران فروردین سال ۲۵۸۵
خانواده عزیزتر از جانم ببخشید ،
ببخشید که همیشه باید غصهی من را بخورید. ببخشید که از این بچههایی نشدم که مینشینند لب جوی و ماستشان را میخورند و گذر عمر میبینند. ببخشید که همیشه برای خودم دردسر درست کردهام و به خودم سخت گرفتهام و بار خودم را سنگینتر کردهام. ببخشید ! ببخشید که خیالتان هیچوقت از بابت من راحت نبوده. که جهان را تماما مسیر دیدهام و به هیچ مقصدی تن ندادهام و فقط دویدهام و فقط جنگیدهام. ببخشید که هیچوقت روی پا بند نشدهام و همیشهی خدا من را خسته و بیطاقت و در حال تکاپو میبینید و مدام باید نگرانم باشید و ضمانتم را پیش خدا بکنید و کلی میانجیگری کنید تا همچنان و به طور ویژه حواسش به من باشد. ببخشید که هرچند عاشق آسایش و آرامش و فراغتم اما همیشه آنها را به شوق هدفی و مقصدی، به تعویق انداختهام. ببخش که گاهی حواسم نیست و زندگی را، عشق را و خوشبختی را به تعویق انداخته ام
اما ..... هنوز هم دلخوشم به اتفاقاتِ جدیدِ نیفتاده...
دلخوشم که هرچه که هست_خوب یا بد_ میتوانست بدتر باشد، یا میتواند خیلی بهتر بشود.... و امیدوارم که بشود
دوستتون دارم و جای خالی تک تکتون رو پیشم به معنای واقعی کلمه حس کردم...
#graduation2025#salforduni#manchester#UK
آرام باش ماهِ من! درست می شود...
نه هیچ شبی، و نه هیچ زمستانی دائمی نیست!
آفتاب می تابد،
شاخه ها جوانه می زنند و تمامِ شکوفه های در انتظار؛ متولد خواهند شد...
هیچ ابری تا همیشه در مقابلِ مهتاب، نمی ایستد و هیچ ماهی تا همیشه در حصار، نمی مانَد،
که حصار؛ جای ماه، آسمان؛ جای سیاهی و باغ؛ بسترِ شاخه های خشک و سرمازده نیست!
نور، سپاه سیاهی را می درد؛ حتی اگر به قدرِ روزنه ای باشد،
و بهار؛ هزار هزار زمستان را سبز می کند،
روزهای سخت، رو به پایان است ماهِ من؛
آرام باش...
آمین شود هر آنچه در دل داریم
بهار ۱۴۰۴
اتفاقا من مدیون کسانی ام که حمایتم نکردند، مراقبم نبودند و مرا به حال خودم رها کردند.
من مدیون کارهای سخت و مسیرهای بن بستم. مدیون مشکلاتی که سخت حل میشدند و گرههایی که سخت باز میشدند و آدمهایی که خیلی سخت همراهی میکردند.
من مدیونِ ضربههای گل نشده و تیرهای از کمان رها شدهی به هدف نرسیدهام...
من مدیون زخمها و رنجها و آسیبهام... مدیون تک تک لحظاتی که از خدا و کائنات و آدمها انتظار همراهی داشتم و ناامیدم کردند!
پرنده چطور پرواز میآموخت؛ اگر روی زمین به نیاز و مقصود میرسید؟!
ماهی چطور راه دریا را مییافت؛ اگر رشد نمیکرد و از حصار محدود تُنگ به ستوه نمیآمد
خوب است که از میان دلخوشیهای رنگباخته و از دست رفته "نوروزمان" هنوز هست...
خوب است که هنوز برای هر چیزی ذوق داریم و انتظار وقوع چیزی را هنوز میکشیم!
خوب است که سبز شدن برگها و نو شدن همه چیز در ذهنمان اتفاق خوشایندیست و خوب است که بهار شده است..
خوش آمدی بهار عزیز! کاش با ما مهربان باشی؛ با ما که خاطرات زیادی را از بهاران پیش از این حمل میکنیم.
با ما مهربان باش بهار عزیز! با ما که تو را و طراوت دل انگیزت را زیاد دوست داریم و عشق را و قدم زدنِ عاشقانه در تو را زیاد دوست داریم و فرصت از عشق گفتن و از عشق شنفتن هم نداریم!
با ما مهربان باش بهار عزیز! ما خیلی منتظر ماندیم تو از راه برسی و هوا به شیوه دلپذیری مطبوع شود و پشت پنجره و خیره به باران و خیابان و هوای گاه به گاه ابریِ تو بایستیم و چای بنوشیم و اندوه جهان را فراموش کنیم. ما خیلی منتظر ماندیم تو بیایی و همه چیز را عوض کنی!
با ما مهربان باش بهار عزیز و خاطرات خوشی را برای ما کنار بگذار.
ما آنقدر دلخوشی نداریم که فقط دلمان را به آمدنِ تو خوش کردهایم و امید داریم در تو اتفاقات خوبتری خواهد افتاد،
و تنها فقط روی بارانهای بیهنگام تو حساب کردهایم...
با ما مهربان باش بهار عزیز...
۱۴۰۳/۰۱/۰۱
چهارشنبه سوری انگار تمام آدمها برای مدت کوتاهی غصههاشان را از یاد میبرند و هرکس به طریقی دلخوشی و دلیلی پیدا میکند برای شاد بودن، انگاری همه مسیری میابند که به یک اتفاق خوب ختم خواهد شد.
بعد از آن جان میدهد از خانه بزنی بیرون و این هوای دم بهار را نفس بکشی و هرکس به قدر توانش مقداری دلخوشی به دست بگیرد و با آروزها و خیال پردازیهایش کوچه و خیابان را قشنگتر ببیند.
جان میدهد قدم بزنی، خودت را پرت کنی به همه خاطرات دلچسپ ، با ذوقِی بیحد برای دیدار عزیزانی که قشنگترین قسمتِ جهانِ تو هستند و اصلا تصور قشنگیش به همین است ، به اینکه ندانیم شادی و اندوهمان، تمامی ندارد و فکر کنیم که بهاری که در پیش است ، تمام زخمها را ترمیم میکند، تمام حفرههای خالی را میبندد و تمام درهای بسته را باز میکند
۲۲ اسفند ماه ۱۴۰۲ / سمیرا
من زنی را میشناسم که هیچگاه در انتظار ظهور دستی برای برآوردن آرزوهاش نماند، خودش بلند شد، یکتنه ایستاد و برای آرزوهای خودش آستین بالا زد و ذره ذره موفق شد.
من زنی را میشناسم که هم ظریف بود، هم محکم، هم تکیهگاه بود، هم تکیه زدن به شانههای مردانهای را دوست داشت. هم گریه میکرد، هم میخندید، هم دوست داشت، هم دوستداشتنی بود.
من زنی را میشناسم که هم کودکانه شیطنت میکرد، هم بالغانه مدیریت. هم سربهزیر بود، هم جسور. هم عاشق بود، هم فارغ.
من زنی را میشناسم که آرام بود و آرامش را بهقدر دایرهی تأثیر خودش تکثیر میکرد. زنی که زیباترین بود، هم درونی و هم بیرونی و متناسب با شرایط، درستترین حرفها را میزد و اصیلترین رفتارها را داشت.
من زنی را میشناسم که مستقلانه میزیست و مستقلانه اقدام میکرد، که کمک میگرفت اما همیشه اول و آخر، روی توانمندیهای خودش حساب میکرد. که سنگفرشهای یک خیابان معمولی با خیابانهای پاریس براش فرقی نمیکرد و حال دلش با تابش آفتاب و تماشای گیاه و پرندهها و کتابها و موسیقی خوب میشد. که برای حال خوب خودش میجنگید و لایههای زمخت عادت و روزمرگی را کنار میزد و از لابلای جزئیات ساده و دست و پاگیر حیات، دلپذیرترین دلخوشیها را برای خودش بیرون میکشید و عمیقا ذوق میکرد.
من زنی را میشناسم که حضورش حال جهان را بهتر میکرد. که عمیق بود و وسیع بود و با گیاهان و با آسمان و با اقیانوسهای آرام و در نوسان، نسبت داشت.
#نرگس_صرافیان_طوفان
@narges_sarrafian_toofan