IRAN 2026🫂 بماند به یادگار
سفری یک هفته ای من به ایران به صورت خنده داری ۵ ماه طول کشید.
این طولانی تریم زمانی بود که تو ۸-۹ سال گذشته ایران زندگی کردم.
بیا از تجربم بگم برات:
روزی که به سمت ایران رفتم فهمیدم سفرم قراره بیشتر از یک هفته باشه،
سخت بود چون امادش نبودم، ولی سریع برنامه ریزی کردم که تو این مدت چه کارهایی کنم که زودتر-مفید تر و بهتر بگذره. (هیچ کدومش اتفاق نیافتاد)
دی ماه داستان کلا عوض شد. ایران وارد چرخه ی دیگه ای شده بود ولی موجش هنو به جزیره نرسیده بود. هنوز اینترنت بود، هنوز با دنیا ارتباط داشتم. یادمه روز فراخوان، کیش به دور از انتظار همه، به صدا درومد. صدای دست، سوت، خیلی آزاده.. ساعت ها گذشت، گذشت گذشت و همه چیز یهو سیاه شد. بدون اینکه بدونم چه اتفاقی افتاده، صدا هایی که تو جزیره میپیچید از دست و سوت به جیغ و صدای دویدن تبدیل شد. ضربان قلب هایی که از تیک تیک ساعت بلند تر بود.
ارتباط با دنیا از بین رفت، حتی ارتباط با خود ایران. اینترنت، انتن، هیچی نبود.
بعد از ساعت ۱۰ شب اون شب زندگی هممون عوض شد. نقاب هایی افتاد، شرافت هایی شکفت، گلهایی رفتند، جوانانی سفید مو شدند و ….
دور از انتظار، تو شوک کامل بدون اخبار. به روش هایی عکس و فیلمها به دنیای بیرون درج پیدا کرد ولی ما اونجا از افتضاحی که رخ داده بود بی خبر بودیم. با تمام بی خبری هم کلی درد داشت! با تمام بی خبری نگرانی داشت. حسی که نمیتونم توصیف کنم. یادمه بعد از ۳-۴ شب مسیر کوتاهی تا خونه رو میدوییدم، چون هر موتوری که رد میشد میترسیدم همون هموطنی باشه که قراره زندگی منو پایان بده! همینقدر ساده بودم- فکر میکردم هموطنن!
یادمه روز دوم راس ساعت ۸:۱۰ صدای شلیک ها شروع شد. از تو بالکن خونه شنیده میشد، چند دقیقه بعد بوی باروت همه جا پیچید، چند دقیقه بعد تفاوت صدای شلیک ساچمه ای و جنگی رو تشخیص میدادم و به این موضوع میخندیدیم! خنده تنها راه برای فرار استرس و حال بدمون بود!
گذشت؛ با کلی دردسر از عزیز دلم خبر گرفتم و خبر از خودم دادم، اینقدر بعید بود که تماسی داشته باشیم یادمه وقتی دوستام بهم گفتن تماس برقرار شده یک دقیقه پای تلفن فقط صداش میکردم و گریه میکردم؛ ترسیده بودم، دلتنگ بودم، نمیدونستم چی باید پای تلفن بگم چی نباید بگم..
گذشت.. شد یک روز قبل از پروازم. همون تاریخی که باید بر میگشتم. خیلی ساده- جنگ شد!
پروازا کنسل شد. سفر یک هفته ای من به طرز عجیبی ۵ ماه طول کشید.
جنگ تو کامنت...
Grateful for every single moment 🤍
Sometimes life gets so heavy that we forget the passion we once had for living. So many things can happen that are beyond our control;loss, failure, sickness, wars, heartbreak, and all the unexpected challenges life brings.
But in the middle of it all, we often forget the simplest and most powerful thing: gratitude.
Gratitude for the little moments of happiness. For the friends who make life lighter. For food that tastes so good it makes you smile. For views so beautiful they quiet every thought in your mind. For warm hugs, genuine laughter, and a healthy body that carries you through each day.
Being rich isn’t about having a full bank account. True richness is having the little things in life that no amount of money could ever buy.
And for every single one of those moments, I am deeply grateful 🤍
#grateful #happiness #thankful #lifegrowth #innerpeace
I truly believe no one can fully enjoy life without keeping their inner child alive.🌸
And I also believe we shouldn’t work out to impress our inner child, but to take care of our future self.
Our inner child is where joy lives. Sometimes, try to see the world through their eyes. In the middle of viruses, wars, inflation, jobs we don’t like, and everything else that challenges our lives, take a moment to feed that part of you.
Take a break. See the world the way they would. Laugh at the most nonsense things, just to feel alive again.
Take care of your inner child 🫂🤍
#workourmotivation #innerchildhealing #innerchild #livehappy #beactive
خب دیگه میدونید که من معمولا به بهونه یه پست میام این زیر مینویسم!
اما این سری ۴۵ دقیقه طول کشید تا فقط یه چیزی پیدا کنم که پست کنم.
.
بعضی وقت ها به خودت میای میبینی از اخرین نقطه ای که بهش خیره شده بودی ساعت ها، روز ها، ماه ها یا حتی سال ها گذشته. شُک میشی، بعد نمیدونی خوشحال شی که گذروندی و تغییر کردی و رشد کردی، یا ناراحت شی که چه قدر از اون نقطه دوری و هیچی دیگه مثل اون موقع تکرار نمیشه.
منم مثل تو بودم، با این تفاوت که خیلی تو اون نقطه گیر کردم و بهش فکر کردم، برا همین رفتم تراپی تا رهاش کنم. تو جلسه های تراپی و تصمیماتی که برای خودم و زندگیم میگرفتم، متوجه شدیم من خودمو خیلی به چالش میکشم. تصمیماتی میگیرم که شاید هر کسی نخواد حتی بهش فکر کنه، یا شایدم انجامش برا یه سریا مثل رویا باشه. ولی من میکنم و معمولا یا نتیجش خوشحال کنندس یا خیلی قوی و خفنم میکنه.
.
من روح خیلی زنده ای دارم، همیشه ام تو دلم یه شمعه و پروانه هایی که دورش میچرخن. یعنی همیشه یه روشنایی تو وجودم هست حتی اگه دلم آشوب باشه. ولی این دفعه خستم.
از چی خستم؟ از اینکه حالا به جای اینکه تو یه نقطه گیر کنم، تو دنیای ادم هایی گیر کردم که با من به هیچ عنوان هم مسیر نیستن، اعتقادشون، طرز عشق ورزیشون، واقعیتشون هیچیشون با من یکی نیست، به جز یک چیز.
من و اون ادما یه عشق مشترک داریم! و حالا هر روز نقطه هایی من رو میبلعه که متوجه جا به جا شدن عقربه ها نمیشم…
حالا به نظر تو این دفعه این تصمیما نتیجش خوشحالم میکنه، یا قوی ترم میکنه؟
.
.
*اصلا نمیدونم اخرین باری که کنار دوستای خودم، همچین لحظه ای و همچین لبخندی داشتم کی بوده، و خوشحالم که این ویدیو رو پیدا کردم.
#fyp #freemind #instareels #deepthoughts
Honestly, being a healer is not easy.
Sometimes it feels like breaking off a piece of yourself just to fill the empty spaces in others. And yet, somehow, you find joy in it! joy in making others smile, in sharing growth, in watching them win.
But at the end of it all, you’re often not even remembered.not even as a simple memory.
Imagine being completely alone in this world. It teaches you something powerful: ✨to look for friends who feed your heart, not just your boredom. To keep making others smile even when your own heart feels heavy. To keep encouraging, to keep loving, even when it feels unnoticed.
And sometimes, •people won’t like you•simply because you search for purity, honesty, and real support in a world that rarely gives it back. But that doesn’t make you weak; it makes you RARE.