و تنها خشم و خشم و خشم و مبلغانِ خشم فرمانروایی میکنند. دقیقا همین حالا وسط جنگ و بمباران، لازم است دربارهی مبادی اخلاقی و انسانیت بحث کنیم....صدای پای فاشیسم می آید؟ آمده؟ نه، ما جدی نگرفتیم! و خشم جایگزین انسانیت،جایگزین عقلانیت شد.....افسوس....
ایرانِ دوست داشتنی، تهرانِ عزیز، من در آغوشت گرفتهم...
#stopwar
#stop_war_in_iran
And only anger and anger and anger and preachers of anger reign. Right now, in the midst of war and bombing, we need to discuss moral principles and humanity.... Is the sound of fascism coming? did you come No, we didn't take it seriously! And anger replaced humanity, replaced rationality... alas... Lovely Iran, dear Tehran, I am holding you in my arms...
در این حد صدای انفجار رو تا الان نشنیده بودم،مهیب، وحشتناک،شبیه کابوس ها،خونهم لرزید...انفجار دیروز سمت هفت تیر.....رفتم تو خیابون ،کل خیابون پر شیشه خورده،بوی دود،ادمهای وحشت زده با لباس خواب، بعضی ها یک پتو هم دور خودشون پیچیده بودن، اضطراب و ترس تو هوا موج میزد.مغازه ها و خونه ها و ماشین ها آسیب دیده بودند با اینکه از محل انفجار خیلی فاصله داشتند.کف خیابون و کوچه ها پر شیشه خورده.موقع برگشتن از کوچه پایینی رد شدم، ۵۰۰ متر با خونهم فاصله داره.آپارتمانی که دیگر نبود و خونه هایی که تخریب شده بودند و دیوار نداشتند، یاد ده نفری که در همین کوچه مردن افتادم و آدمهای زخمی که به کمک هلال احمر از زیر آوار بیرون کشیده بودند، چهرهی پیرزن ها و پیرمردها از ذهنم پاک نمیشه. و البته مردی که فریاد میزد پسرم تو ساختمونه و خبر نداشت پسرش سر از بدنش جدا شده بود....تهرانِ جنگ زده....
#stop_war_in_iran
“I had never heard an explosion this loud before — terrifying, awful, like a nightmare. My house shook... the explosion yesterday near Haft-e Tir، street.
I went out into the street; the whole street was covered in broken glass. The smell of smoke, frightened people in sleepwear, some with blankets wrapped around them — anxiety and fear were everywhere in the air. Shops, houses, and cars had been damaged, even though they were far from the explosion site. The ground in the street and alleys was covered with shattered glass.
On the way back, I passed through the lower alley, about 500 meters from my house. An apartment that was no longer there, and houses that had been destroyed and had no walls... I remembered the ten people who had died in this same alley, and the injured people who had been pulled out from under the rubble by the Red Crescent. The faces of the old women and old men will never leave my mind.
And of course, the man who was screaming, ‘My son is in the building!’ not knowing that his son had been decapitated...
War-stricken Tehran.”
این زن، نماد امروز ایران است؛
دلهرهای که پشت چشمهایش جا خوش کرده، نه از یک لحظه، بلکه از سالها انباشته شده.
انگار میخواهد ترکهای نامرئی یک واقعیتِ شکسته را مهار کند, واقعیتی که هر روز بیشتر از کنترل خارج میشود. ترکیبی از ترس و سرسختی است؛ ترسی که انکار نمیشود، و سرسختیای که هنوز اجازه فروپاشی نمیدهد.
تصویر مردمیست که در سکوت، در خانههایشان، در دل اضطرابهای بیپایان،
هنوز ایستادهاند…
نه از روی آرامش،
بلکه چون گزینهی دیگری ندارند.
#stop_war_in_iran
This woman is a symbol of Iran today;
the anxiety settled behind her eyes isn’t from a single moment, but built up over years.
It’s as if she’s trying to hold together the invisible cracks of a fractured reality—one that slips further out of control each day.
A mix of fear and resilience defines her; a fear that cannot be denied, and a resilience that still refuses to let everything collapse.
This image is not just a woman—
it is a portrait of people who, in silence, in their homes, within endless waves of anxiety,
are still standing…
not out of calm,
but because they have no other choice.
این عکس را ۲۸ دی ماه ۱۴۰۴ گرفتهم.در روزهایی که کهریزک و بهشت زهرا پر بود از انبوه رویاها و آرزوهای دفن شدهی جوانان کشور.....و فکر نمیکردم دوباره به همین زودی جنگ شروع شود و کلی رویا و آرزوی جوانان دیگر دفن شوند.....ما تبدیل به عدد شدیم....هر لحظه، لحظهی آخره.....یعنی حتی فرصت عزاداری هم نداریم....
پانوشت : وقتی بلاخره جرات کردم که این عکسهای تلخ رو در گالری به نمایش بگذارم و اولین مواجههی آدمها رو با این حجم تلخی ببینم، فردایش جنگ شروع شد......
#stopwar #stop_war_in_iran
این عکس را ۲۸ دی ماه ۱۴۰۴ گرفتهم.در روزهایی که کهریزک و بهشت زهرا پر بود از انبوه رویاها و آرزوهای دفن شدهی جوانان کشور.....و فکر نمیکردم دوباره به همین زودی جنگ شروع شود و کلی رویا و آرزوی جوانان دیگر دفن شوند.....ما تبدیل به عدد شدیم....هر لحظه، لحظهی آخره.....یعنی حتی فرصت عزاداری هم نداریم....
پانوشت : وقتی بلاخره جرات کردم که این عکسهای تلخ رو در گالری به نمایش بگذارم و اولین مواجههی آدمها رو با این حجم تلخی ببینم، فردایش جنگ شروع شد......
#stopwar #stop_war_in_iran