.
روی سنگفرش خیابان،
کفشهایم مرا نمیشناسند.
ابر سیاه بالای سرم
سالهاست وعدهی بارانی دروغین میدهد.
نفس میکشم
ولی هر نفس، تکرار مردنی بیصداست.
در ذهنم، کشتیای شکسته کنار استخوان دریا افتاده،
و نهنگی پیر، با دهانی پر از زمان نمیتواند بمیرد.
لاکپشت، روی پشت خودش ساعت میکشد،
عددها را گم میکند،
و بعد از هر شمارش کمی کوچکتر میشود.
خرچنگها، از پوستههای خودشان گریختهاند،
در مسلخ کلمات میلولند،
تا شاید معنایی تازه بجوند.
من اما
مینویسم تا صدای خودم را خفه کنم.
هر جمله، طنابیست که از سقف ذهن آویزان
در خواب، دستی از مه بیرون میآید،
کاغذم را تا میزند
و در جیب مرگ میگذارد.
باد در گوشم میگوید:
زندگی؟ اشتباه املایی مرگ است.
از شانههایم درختی روییده
که برگهایش حرف آخرم را مینویسند
هر برگ، یک واژهی نیمه سوخته است.
در آینه، خودم را میبینم
که دارم خودم را مینویسم،
و هر چه بیشتر مینویسم
کمتر میمانم.
جوهر تمام میشود.
دست هنوز مینویسد.
چشم بسته است.
نفس رفته است.
و آخرین جمله
نه نقطه دارد، نه صدا
فقط
سکوتی پهن بر سنگفرش خیابان،
که از کنار ابر بیباران
به سمت نهنگ پیر میخزد،
و در گوش لاکپشت زمزمه میکند:
نوشتن یعنی مردن، آرام، زیبا، بیصدا...
عکس: فاطمه اکبری
#نویسنده #هنر #تئاتر
#احسان_صفانژاد
نتها مینوازند و تن نحیفم در آغوش موجها، چون کشتی شکستهای که به پهلو میغلتد، به رقص درمیآید. دشت گریان، همه دردهای ناگفتهاش را فریاد میزند. در دوردست، مترسکی برای معشوق خیالیاش نی مینوازد و شقایقها عشق را در زخمهایشان زمزمه میکنند. افيون، سوار بر اسبهای وحشی، به شتاب میتازد و استخوانهایم زیر سمهایش، چون برگهای پاییزی، خشخش نحیفی را نجوا میکنند.
درونم ترکیب یک ارکستر مرده است که برای سوگ سالیان دور باتون (چوب رهبر ارکستر)، بر سازهای خود مینوازند. من همچون ماری زخمی، تنم را بر خاک سرد میکشم؛ دهانم بسته شده و فریادم در بند است. تنم زنده به گور شده، و آینه گواه این حقیقت است که باطل چراغ سوختهی اتاق نویسنده را میتاباند. ذهن آشفتهام را در چرخگوشت زندگی یافتهام و کلمات را در مسلخ بلا، غرق در خون و عذاب میبینم.
چه عجیبی است زیستن در من دیوانه... این سرزمین تیره و تار، همچون سایهای سنگین بر دوشم نشسته است. هر روزی که میگذرد، باری بر دوش خستهام میافزاید و در این دنیای بیرحم، تنها صدای نتهای غمگین است که به گوش میرسد.
#ادبیات #نویسنده #بازیگر #کارگردان #تئاتر #نمایش
#احسان_صفانژاد
📌یادداشت دبیر رویداد:
رویداد صدای نمایشنامهنویس؛ میراث ارزشمند، گرانبها و بخشی از تاریخ باشکوه کانون نمایشنامهنویسان و مترجمان خانهی تئاتر ایران است.
ضمن قدردانی از تلاشهای عاشقانهی تمامی عزیزانی که برای دوره های گذشتهی این رویداد داشتهاند، دورهی چهارم این رویداد فرهنگی- هنری را با رویکرد تکریم، ارج و احترام نهادن به قدمت و اصالت، ریشهها و در عین حال بها دادن به کشف ناشناختهها، نگاه نو، دیدن و شنیدن اندیشهی نویسندگان نمایشنامههایی که با عشق جان گرفته و در هر سطر، زندگی نو را ترسیم نمودهاند و به صحنه میآورند داستانهای ناگفته و آنچه در دلها نهفته است؛ چرا که ما زندهایم و درخشان، چون ستارههایی که در آسمان خیال داستان میسُرایند تا هر واژه، پلی شود به دنیای تازه که در آن عشق و درد، در کنار هم به رقص در میآیند و زندگی را معنا میبخشند.
امید است که این دوره هم مانند دورههای گذشته، برگ زرّینی بر پهنهی باشکوه ادبیات غنی و کهن نمایشی باشد.
مهدی موسیخانی
🗓۱۰ / خرداد / ۱۴۰۴
🕔 ساعت ۱۷:۰۰
📍به نشانی: خیابان نوفل لوشاتو، نرسیده به خیابان رازی، پلاک ۶۷، آکادمی آکتور
برگزارکننده: کانون نمایشنامهنویسان و مترجمان تئاتر ایران، آکادمی آکتور
دبیر رویداد: مهدی موسی خانی
مدیر اجرایی: وحید زارعی
دستیاران: احسان صفانژاد، حسین عباسی
طراح پوستر و موشن گرافیک: محمد اکبری
تبلیغات: گروه هنری مراکی
عکاسان: علیرضا سامنی، مونا شکری
روابط عمومی و هماهنگی: آذر امیر خوانساری
@iraniantheaterforum@iranianplaywrights@actor_academy_@voice_of_playwright
#تئاتر# #نمایش #هنرهای_نمایشی
#نمایشنامه_نویسی #نمایشنامه #نمایشنامه_خوانی
#صدای_نمایشنامه_نویس #آکادمی_آکتور
#حسین_عباسی #آقای_صحنه_و_سکانس
روی سنگفرش خیابانها، در امتداد کوچههای بنبست، در آنسوی تاریکی، بارانی از خاکستر میبارد و اسبی از واژن گرگی متولد میشود، کسی در حوالی داروخانه بیدار است و قرصهای افسردگی در دارالمجانین سرود زندگی را زمزمه میکنند، خورشید خاموش است و مهتاب کم فروشی میکند، نتهای فالش نوازنده، میگرن و چشمهای سرخ بیخواب، دختر پشت پنجره ستاره میچیند، کلمه آغاز و کلمه پایان، انسان و حسرتی هزارساله، من خمار عشق و عشق گریزان از معشوق، مادری جنازهی فرزندش را نوشجان میکند و پدری قمار روی آخرین برگ هستی، جهان درهم است اینچنین و هر زیستی غیر از این باطل، کاش کسی کابوس را از من بگیرد و مرگ لبان بیحوصلگیهایم را ببوسد، من فرزند نگونبخت آرزوهای خود هستم و او بیمار دیوانگیهای قاب عکس خالی روی دیوار، حنجرهام سالهاست یخزده است و سکوت اولین و آخرین واژه است در پشت حصار مژگان کودکی نارس، مرا تو فریاد بزن، و نبودن تنها پناه زنی خسته از غمهای بودن در آخرین فصل سال، بهار است و مرگ را چه کسی دزدیده است؟، آرامش را در صفحه آخر جستجو کن و بدان جهنم دور نیست.
عکاس: فاطمه اکبری
تمرینات نمایش کرایونیک
#نویسنده #کارگردان #بازیگر #تئاتر #کرایونیک #CRYONiCS #عکس
#احسان_صفانژاد
“کرایونیک”
(اجرای پایاننامه)
دارم به این عقیده میرسم. عقیدهای که تموم عمر سعی کردم ازش دوری کنم. همیشه گفتم عاقل باش، راههای نرفته زیادی داری و دوباره تلاش کن.
روزی که ایده کرایونیک در نخستین حضورش در ذهنم شکل گرفت، فکر نمیکردم تا به این نقطه برسد و رشد کند، با خودم فکر میکردم در همان قدم اول پرونده این ایده را هم خواهم بست؛ اما انگار قصد متوقف شدن نداشت و دنبال حرکت بود، آدمهای زیادی برای شنیدن و کمک کردن شانه به شانههایش ایستادن، اما بعضی از آنها به هر دلیلی رفتند، کتاب و کلمات، سکوت و انسان، بودن و نبودن، احمقانهست، حالا مطمئنی باید منتظرش باشیم؟
کرایونیک قدردان آنان بود، اما منتظر نماند و حرکت کرد، زخمها خورد و حرفها شنید و رشد کرد، البته هنوز هم نوک پیکانهای از دور و نزدیک هدف قرار دادن، اما گاهی باید از بعضی خواستهها گذشت و به بزرگترش فکر کرد، اهداف کوچکتر وقتت را تلف میکنند.
حالا رسید به پله اول خودش ایستاد و دیده شد، شنیده شد و از همه مهمتر شنید آنچه که باید را، خلاصه قصهی عجیب کرایونیک به نیمه راه خودش رسیده، حالا کنار درخت، واژهی که در ذهن هر کسی نقش متفاوت دارد، تصور تو از درخت چیست؟، ایستاده است تا قدم بعدی خودش را بردارد.
ممنونم از خانوادهام، اساتید عزیزم و بازیگران و عوامل که با مهربانی کنارم بودن تا بتوانم هر آنچه در ذهن دارم را به مقصد برسانم. هر فردی که کرایونیک را تماشا کند، بی شک نقش تمام این عزیزان را در آن خواهد دید،امضا هر کدام بر نقطهی از تن کرایونیک خودنمایی میکند؛ که خود نشان از حضور آنان در شکلگیری آن دارد.
احسان صفانژاد
#theatre #CRYONiCS #تئاتر #كرايونيك #بازيگر #كارگردان #نويسنده #پايان_نامه #احسان_صفانژاد
ورود به جهان
ماه نقره ى است و گرگ زوزه ميكشد، وقت آمدن است ، نت ها مينوازند و تن نحيفم رو دست موجها مثال كشتى شكسته پهلو به پهلو ميشود و دشتِ گریان همه حرفايش را میزند.
مترسكى در دور دست ها براى معشوق خيالى اش نى مينوازد و شقايق ها عشق را زمزمه ميكنند و افيون سوار بر اسب ميتازد ، استخوانهايم زير سُم هايش همچون برگ هاى پاييز صداى خش خشى نحيف را نجوا ميكنند ، همه چيز درونم تركيب يك اركستر مرده است كه براى سوگ ساليان دور باتون (چوب رهبر اركستر) بر سازهاى خود مينوازند و من همچون مار زخمى خود را بر خاك سرد ميكشم ، دهانم را بسته اند ، فريادم را در بند كشيده اند و تنم را زنده به گور كرده اند - آينه گواه حقيقت است و باطل چراغ سوخته ى اتاق نويسنده - ذهن آشفته ام را درون چرخگوشت ميابم و كلمات را در مسلخ بلا غرق در خون ميبينم ، چه عجيب است زيستن در من ديوانه ...
احسان صفانژاد
#بازيگر #هنر #كارگردان #نمايش #تئاتر #سينما #نويسنده #ادبيات
#احسان_صفانژاد