برای تو مینویسم، دقیقا یک هفته بعد رفتنت.
برای تویی که ۲۶ام رو برای رفتنت انتخاب کردی.
عین روز تولد من، سر سال پدرت و هفتم مامان پوران.
ساعت ۹:۴۵ صبح چهارشنبه، وقتی آماده شده بودم برای رفتن، قهوهام رو برداشتم و روی مبل نشستم که بخورمش بهت نگاه کردم، نفس میکشیدی ولی حالت صورتت فرق داشت، حتی نزدیک شدم ببینم چرا اینجوریه.
از خونه که زدم بیرون اولین کاری که کردم زنگ زدم ایمان و از خواب بیدارش کردم که شمارهی کسی که میاد خونه و سرم میزنه رو ازش بگیرم. فکر میکردم با تقویتی حله! تا ساعت ۱۰:۳۲ هماهنگ کردم که آدرس کجاست و بیان. ساعت ۱۱ مامان زنگ زد با ترس که جواب نمیدی، گفتم یعنی چی! گفت زنگ میزنم آمبولانس، زد و ۳ دقیقه بعد دوباره زنگ زد و با گریه گفت بابتت تموم کرده و بیا. نفهمیدم چجوری رسیدم و فقط اون وسط زنگ زدم به جواد که بیا، حال بابا اوکی نیست و نگفتم بهش که رفتی.
روز بعدش گوشیت رو که چک کردم دیدم آخرین کسی که توی مسیجت هست منم و قبل من یه کانتکتیه که اسمش امین رستمی قبرستان سیو شده. باز کردم و دیدم نوشته قبر رو درست کردم و اینم شماره کارت.
همونجا فهمیدم خودت میدونستی.
چراییش رو نمیدونم، شاید فوت عمه زیبا برات سنگین بوده، شاید دیگه به عنوان بزرگ فامیل برات سخت بود که رفتن خواهر یا برادر دیگهای رو تحمل کنی و بهجاش رفتن رو انتخاب کردی. خیلی عجیبه که هیچوقت هیچ کدوم از خواهر و برادرات نمیدونستن چقدر برات عزیز بودن، گوشیت دست منه و ببخشید که بیاجازه همهی پیامهات رو خوندم، حتی اونیکه عمو حامد رو پسرم صدا کردی چون وقتی پدرت از دنیا رفت فقط ۴ سالش بود.
( ادامه در کامنت )