بی پرسشی از چرا
و بی پاسخی از کجا
با خستگیِ تلنبارشدهی روزهایی که بیدلیل گذشتند، و شبهایی که بیرحمانه فرو ریختند.
جایی میان آغاز و پایان،ایستادهام
ایستادنی که هیچ معنایی ندارد،
جز تماشای فروپاشیِ تدریجیِ خودم ، آن هم در آینهی روزهایی که مدام تکرار و تکرار میشوند
دیگر ، نه امیدی در من مانده که روشن شود
نه یأسی که تمامم کند.
فقط منم
منو و سایه ای که از من بزرگ و بزرگتر میشود.
انگار گم شده ایم برفراز پایان، میخواهیم برویم اما نمی دانیم کجا،در تعقیب شادی هستیم و منتظر نشانه ای از خوشبختی اما هر روزمان خبر مرگ است،مافقط تقلید به خوشبختی میکنیم ،در بستری پر از غم و اندوه و در جستجوی شادی ، از ترس خدای نکرده های دیگران هی میسوزیم ومیسازیم اما افسوس ،که تا رسیدن به خوشبختی راه درازی مانده است
هر خاطرهای که محو میشود، صدایی را در دلم خاموش میکند
و هر چقدر خاطرات در ذهنم کم رنگ تر میشوند
من در اعماق وجودم بیشتر
مبیترسم ، میترسم که روزی صدای عزیزانم را هم فراموش کنم و تنها در سکوت فرو بروم
ء
من با عکس گرفتن لحظه ها را زنده نگه نمیدارم
عکس ها لبریز از مرگ اند
لبریز از فقدان
عکس ها لحظه هایی را در خود دارند
که دیگر مرده اند
من ، هنرم صرفا ثبت مرگ لحظه هاست.
📸: @behzad_ayazloo 🙏🏼
#photography #photographer #bnwsouls